شعرهای عاشقانه علی پارسایان
شعرهای عاشقانه علی پارسایان
علی پارسایان شاعر ایرانی است که در پنج فروردین ۱۳۵۹ متولد شد.
در این مطالب گزیده ای از اشعار علی پارسایان را آورده ایم.
***
غرق در یک اتاق تاریکم / دست من لای لحظه جا مانده
مثل آن مرده ای که نامش را / بر مزارِ دیگری خوانده
این جهان توهمی بد بود / تو به یکباره بدترش کردی
ترکه ای خشک بر تنم هر روز / عادتم بود و تو ترَش کردی
چشم هایت زبان سختی داشت / من پر از زخم ِ گفتنت بودم
خسته از زخم های من بودی / من ِ احمق که عاشقت بودم
***
اشعار علی پارسایان
***
مردان زیادی عاشقت می شوند
اما… تنها این منم
که بطور پیچیده ای دوستت دارم
***
کمی آرامتر شانه بکش
رویاهایم… درد می گیرد
***
من و این شعر…
از مردهایی که عاشقت می شوند
می ترسیم
…
عمرم به انتهای این شعر قد نمی دهد
لااقل تو کاری بکن
می ترسم انتهای این شعر که رسید…
تو با محبوبت… در غباری از مه دور شوی
***
ناشر شعرهایم می گفت: “علی! شعرهای تو تکراری ست!”
و نمی دانست… این تویی که مدام
در شعرهایم تکرار می شوی
عزیزم… آبروی شعرهایم را برده ای
لا اقل …
فرق موهایت را عوض کن
***
هیچگاه…
از خداحافظی نترسیده ام
آدمی که قصد رفتن دارد
خداحافظی نمی کند
تنها و بی صدا می رود
مثل مادربزرگ …
او هم بی خداحافظی رفت
***
همیشه از زن های زیبا ترسیده ام
همیشه به عشق زن های زیبا مشکوک بوده ام
دنیا می توانست جور دیگری باشد
می توانست …
قدری در زیبایی تو رعایت کند
و رنگ سرخ…
تنها بر غروب لم بدهد
نه اینچنین بر گونه های تو
***
عشق…
همیشه از چشمها وارد می شود و از دست ها بیرون می رود
این را…
سردی دست هایش می گفت
***
دوستت دارم هایم را ببخش
دست خودم نیست
من فقط گاهی…
بلند بلند فکر می کنم
***
و مرگ من اتفاق ساده ای خواهد بود
آرام و بی صدا…
مثل پیراهنی که مادرم
از روی بند بر می دارد…
***
زیبایی ات تا مغز استخوانم رسیده است
و هنوز شاعرم…
و به تخیل خدایی حسادت می کنم
که” تو” را سروده است
***
اینجا تهران است
ساعت شش دیروز
و سرخی غروب
گیر کرده است به چنارهای پیر
و من…
می خندم به عقل این همه آدم
که چگونه سرخوشند
بی دغدغه عبور تو از کوچه های شهر؛
اینجا هنوز تهران است
میدان ونک
ساعت شش امروز
و من تو را دوست می دارم
***












