انشا گفت و گو بین مداد و پاککن
شب شده بود. همه جا در سکوت فرو رفته بود. یکدفعه مداد رو به پاککن گفت: متأسفم. پاککن گفت: چرا؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی. مداد جواب داد: متأسفم چون…
شب شده بود. همه جا در سکوت فرو رفته بود. یکدفعه مداد رو به پاککن گفت: متأسفم. پاککن گفت: چرا؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی. مداد جواب داد: متأسفم چون…